به گزارش خبرنگار سفیر ملت، دانشآموز ابتدایی بودیم و پا به پای مهر وارد مدرسه میشدیم که غرش هواپیماهای دشمن بعثی، ازکلاسها دورمان کرد و مردم گروه گروه به کوهها، روستاها و شهرهای اطراف حرکت میکردند. بزرگترها میگفتند قیامت شده است. فکر می کردیم چند روز دیگر بر میگردیم اما نمیدانستیم که رفتیم تا 8 سال دیگر برگردیم.
نسل ما دوران ابتدایی و نوجوانیاش در باروت و گلوله، درصدای آژیر قرمز گذشت. اصلا کودکی هایمان شهیدشدند. نه تاب دیدیم و نه تاب بازی، نه شهر دیدیم و نه شهربازی درآبدانان؛ در اردوگاههای رسالت، شهیدرجایی، باقرصدر، شهرک هزارانی، در زیر چادرهای برزنتی بزرگ شدیم و بنیاد امور جنگ زدگان چتر حمایتی مان بود و نامهایی که هر روز میشنیدیم: سید جواد مطلق، کارگزار و…
یکی از روزهای زمستان، صبح وقتی بیدار شدیم، چادرها خم شده بودند، برف آنقدر باریده بود که میگفتند آبدانان تاکنون چنین برفی به خود ندیده است. آدم برفی ساختیم و در شادی هایمان او را شریک کردیم.
در پایگاه هوایی آبدانان پس از عبور از کنار عطر گلهای محمدی روی صندلیهای سینما نشستیم و «پرنده آلکاتراز»، «کالیمان»، «زخمه»، «دادا» و… را دیدیم.
ساعتها در زمینهای خاکی اطراف اردوگاه فوتبال بازی میکردیم و خستگی نمیشناختیم. درس میخواندیم و بزرگ میشدیم و به مدرسه دیگر میرفتیم؛ هفتم تیر، امیرکبیر، شریعتی، امام و…
پرسپولیسی بودیم اما استقلال دهلران را خیلی دوست میداشتیم و به تک تک بازیکنانش علاقه داشتیم. حتی وقتی در بازی با پرسپولیس دره شهر 2 گل عقب افتاد، استادیوم را ترک کردیم و سوار بر نیسان راهی شهرک شهید رجایی شدیم. آنها که بعد از ما میآمدند وقتی میگفتند تیم، گلهای دیگری خورده است گویی نمک بر زخم مان میپاشیدند.بزرگتر شدیم.دانش آموزدبیرستان بودیم که دلمان هوای جبهه کردو ما هم راهی شدیم و رفتیم برای دفاع از مرز پرگهر، زیرا دیروز گفته بودیم: «آزاد باش ای ایران، آباد باش ای ایران / از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران…» و ما رفتیم تا بر عهد دیروزمان به میهن، وفادار بمانیم. اسلحه بر دوش در چنگوله و مهران، در شاخ شمیران و ماووت و… پشت سنگرها روییدیم. بعضی از دوستان و همکلاسیها تا مرز انتظار از سیمهای خاردار گذشتند و بعضی غواص شدند و در پی مروارید عشق تا آسمانها پرکشیدند.
یادش بخیر آن سالها، آن سالهای سخت، آن 8 فصل خاطره، که 8 بهار از زندگی مان با خاطره هایش گره خورده است. چه روزهایی بود؛ چه بچههای با صفایی! چه گلهای معطری که هنوز، نسیمِ عطر نام و یادشان وزیدن میگیرد. یادشان به خیر!
ما اگر چه بغض می خوریم و لال می شویم
باز پیش هیچ کس گلایه ای نبرده ایم
مثل سرو قد کشیده اید در نگاه مان
ما به نام سبزتان هنوز دل سپرده ایم
- نویسنده : دکتر عبدالحسین رحمتی شاعر ونویسنده























Thursday, 4 June , 2026